دیالوگ های ماندگار

دیالوگ های ماندگار

خاطره بازی با دنیای جادویی سینما در دیالوگ های ماندگار

 
لطفا اینستاگرام

دیالوگ های ماندگار

را فالو بفرمایید
قلی خان
نویسنده : مدیر - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸
 

قلی خان دزد بود...

خان نبود...

لابد توام اسمشو شنفتی...

وقتی سن و سال تو بود به خودش گفت تا آخر عمرم ببینم میتونم تنهایی هزار تا قافله رو لخت کنم...

با همین یه حرف پا جونش وایساد و هزار تا قافله رو لخت کرد...

آخر عمری پشت دستشو داغ زد و گفت هزار تا تموم شد...

حالا ببینم عرضشو داری یه قافله رو سالم برسونی مقصد!

نشد...

نشد...

نتونست!

مشغول الذمه ی خودش شد

تقاص از این بدتر؟!

(مرگ قلی خان در همان حالت نشسته)

مراد بیک: تو قلی خانی؟؟!!

تو قلی خانی؟!؟!؟


روزی روزگاری-امرالله احمدجو

Facenama


 
 
اگه
نویسنده : مدیر - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸
 

ﺍﮔﻪ ﭘﻮﻟﻲ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻱ ﻣﻦ ﺧﺮﺝ ﻣﻲ ﮐﻨﻦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺪﻥ
ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺩﺯﺩﻱ ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭﻡ !

ﺑﻮﭺ ﮐﺴﻴﺪی ﻭ ﺳﺎﻧﺪﻧﺲ ﮐﻴﺪ-جرج روی هیل

Facenama


 
 
فشار!
نویسنده : مدیر - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸
 

هاردی : بـه نظـرم شیـر بـز برات خوبـه .
لورل : بـز ماده یا نـر ؟
هاردی : آخـه احمق ؛ مگه بـز نـر هم شیـر میده ؟
لورل : آره اگـه بهش فشار بیـاری ؛ پنیـر هم میده ...!!

Facenama


 
 
هار!
نویسنده : مدیر - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸
 

(فولاد با دوستای مایه‌دارش میرن بیرون میگردن و چشم و گوشش باز میشه و میاد خونه)

فولاد: بابا...من یه ماشین میخوام و یه ضبط صوت...یالا!

خشایار: چیه؟!! باز رفتی با دوستات پیتزا میتزا خوردی هار شدی؟!!

زیر آسمان شهر-مهران غفوریان

Facenama


 
 
خاموشی
نویسنده : مدیر - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸
 

- پدرم از کلمه ی "خاموشی" بدش میومد... میگفت: برو اون چراغ رو راحت کن !...

در دنیای تو ساعت چند است؟- صفی یزدانیان

Facenama


 
 
انتخاب
نویسنده : مدیر - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸
 

این منم. خودم انتخابش کردم. همه چی رو خودم انتخاب کردم. این تخته سنگ در

تمام زندگیم منتظر من بوده. در تمام طول عمرش. حتی زمانی که یه تیکه شهاب

سنگ آسمانی بوده. میلیون ها میلیون سال قبل، اون بالا، توی فضا منتظر بود که

بیاد اینجا. دقیقا به همین جا من در تمام زندگیم در حال حرکت به سمت این تخته

سنگ بودم. از اون لحظه ای که به دنیا اومدم، هر نفسی که کشیدم، هر حرکتی

که کردم من رو به این شکاف روی سطح زمین هدایت می کرده...

127 ساعت - دنی بویل

Facenama


 
 
کفش نو
نویسنده : مدیر - ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸
 

+ طاهره: این کفشا تو رو یاد چی میندازه ؟
- دوست طاهره: هنوز اینارو داری ؟!
+ آره...
- چقدر جنس خوب بهت دادم... ببین نوی نو مونده !...
+ بیخود شلوغش نکن... ربطی به جنس کفش تو نداره... منم که جایی ندارم برم !...

به همین سادگی- رضا میرکریمی

Facenama


 
 
پله آخر
نویسنده : مدیر - ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸
 

- دکتر: یادته یه سال توو تفرش "خسرو" اومد مرخصی خونه ی مامان جون ؟... صب اون روزی که میخواست برگرده پادگان تو بهش گفتی: یه وقت گوله نخوری بمیری !... همونجا آرزو کردم کاشکی خسرو بمیره !... گاهی وقتا فک میکنم کاشکی منم اونشب اونقدر زیر بارون وایمیستادم تا بمیرم !
+ لیلی: شبیه آخر داستان من شد که واسه خسرو تعریف کرده بودم... آخر داستان منم تو میمردی... از عشق من !
- یه چیزی هست که باید بهت بگم لیلی...
+ خدافظ...

پله آخر-علی مصفا

Facenama


 
 
اشتباه
نویسنده : مدیر - ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸
 

آل پاچینو: بزرگترین اشتباه در زندگی اینه که بدون حق الزحمه، کاری رو برای دیگران انجام بدی، چون کمی بعد همه فکر میکنن تو یه چهارپا بودی...!

تو جک رو نمی شناسی-بری لوینسون

Facenama


 
 
دروغ
نویسنده : مدیر - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٠
 

پس همه ی اون زندگیا، زمزمه ها، عشقا... دروغ بود؟

هامون - داریوش مهرجویی

Facenama


 
 
 



posttitle/BlogPreviousItems وبلاگ blogsidebartitle