پله آخر

- دکتر: یادته یه سال توو تفرش "خسرو" اومد مرخصی خونه ی مامان جون ؟... صب اون روزی که میخواست برگرده پادگان تو بهش گفتی: یه وقت گوله نخوری بمیری !... همونجا آرزو کردم کاشکی خسرو بمیره !... گاهی وقتا فک میکنم کاشکی منم اونشب اونقدر زیر بارون وایمیستادم تا بمیرم !
+ لیلی: شبیه آخر داستان من شد که واسه خسرو تعریف کرده بودم... آخر داستان منم تو میمردی... از عشق من !
- یه چیزی هست که باید بهت بگم لیلی...
+ خدافظ...

پله آخر-علی مصفا

/ 0 نظر / 14 بازدید